تبليغاتX
از ايران

این مقاله ی گردآوری شده، دو ماه قبل در نشریه سپیدار منتشر شد...

قبل از نوشت: شادی روح این فقیه بزرگوار و استاد متبحر صلوات...

http://rayeman.files.wordpress.com/2009/06/4hx6ih0.jpg

انتخاب آقای منتظری به قائم مقامی

موضوع رهبري انقلاب اسلامی‌پس از حيات امام خميني (سلام ا... علیه) بدون شك جزو يكي از اصلي ترين دغدغه هاي مسئولان نظام در طول سالهاي اوليه انقلاب اسلامی‌بود . مهمترين عاملي كه در آن شرايط بر التهاب اين نگراني می‌افزود وقوع فاجعه اي بود كه در صدر اسلام پس از حيات پيامبر گرامی‌اسلام صلي ا... عليه و آله وسلم “ رخ داد و خلافت بر مسند امامت نشست.

مطرح ترين و مهمترين سؤال در ارتباط با انتخاب آقاي منتظري به عنوان قائم مقام رهبري اين است كه آيا با امام (ره) در مورد انتخاب ايشان در مجلس خبرگان، مشورت شده بود يا خير ؟

جواب مسلماً منفي است چرا كه اولاً حضرت امام به وضوح در نامه ي 06/01/1368 به آقاي منتظري تصريح كرده است كه با توجه به ساده لوحي و القاپذيري و نداشتن ظرفيتهاي لازم جهت رهبري، از ابتدا با انتخاب وي مخالف بوده است. بنابراين در صورت مشورت مجلس خبرگان با امام، ايشان مخالفت خود را ابراز می‌كرد، ثانياً امام در همان مقطع زماني، در ديدار با آيت ا... آقاي محمدي گيلاني نيز مخالفت خود را از اين انتخاب ابراز كردند.

شروع علنی اختلافات امام و آقای منتظری

پيام تير ماه 1362 حضرت امام خميني (ره) به مجلس خبرگان و حساسيت ايشان به بيت آقاي منتظري را می‌توان شروع علني ماجرا دانست . امام راحل در بخشي از پيام اين چنين آورده اند:

« ... بايد بدانيد كه تبهكاران و جنايت پيشگان بيش از هر كس چشم طبع به شما دوخته اند و با اشخاص منحرف و نفوذي در بيوت شما با چهره هاي صد در صد اسلامی ‌و انقلابي ممكن است خداي نخواسته فاجعه به بار آوردند و با يك عمل انحرافي، نظام را به انحراف بكشانند و با دست شما به اسلام و جمهوري اسلامی‌سيلي زنند . ا... ا... در انتخاب اصحاب خود...»(1)

 

با كمال تأسف بايد گفت بدترين واقعه ي تلخ از تاريخي آغاز شد كه آقاي منتظري نه تنها خواسته امام برای تصفيه ي عناصر ناسالم و منحرف بیتش را اجابت نكرد بلكه تحت تاثير ترفندهاي پيچيده ي واسطه هاي نفوذي در دفتر خود كه «فعال ما يشاء» بودند، از باند قدرت طلب منحرف حمايت كرد.

آن حضرت با توجه به شواهد و قراين، به واقع می‌ديدند مسئولان، در هر رده و يا حتي مردم عادي توسط عناصر حاكم بر بيت به نحوي جهت ملاقاتها با قائم مقام رهبري انتخاب می‌شدند كه حامل پيامها و اخباري از اشكالات و شكايات بودند كه بايد به ايشان منتقل می‌شد، همچنان كه خود ايشان در متن نامه‌ی مذكور به آن اشاره كرده است.

قضیه مهدی هاشمی و اوج گیری اختلافات

قضيه‌ی برخورد نظام با جريان «مهدي هاشمي» را بايد حادترين بحران سياسي سالهاي 64 تا 66 ارزيابي كرد. سنگر گرفتن جريان مذكور در بيت رهبري آينده‌ی نظام، با هدف توطئه عليه حاكميت نظام (در مقطعي كه جمهوري اسلامی‌درگير جنگي نابرابر با رژیم بعث عراق بود) و حمايت صريح و روشن آقاي منتظري (بي خبر از عمق فاجعه!!) و نيز برخي ديگر از افراد مسئول و ذي نفوذ از آنان، شرايطي را فراهم كرد كه در آن مقطع، عملاً نيروهاي اطلاعاتي كشور در برخورد با جريان قدرت طلب، با فرمان حضرت امام «گام به گام» قدم بر می‌داشت، اگر حضرت امام حمايتهاي صريح و قاطع را از وزارت اطلاعات به عمل نمی‌آوردند، هيچ معلوم نبود كه در آن برهه‌ی حساس كسي توان برخورد با جريان منحرف مذكور را داشته باشد .

از آنجا كه اعترافات مهدي هاشمی‌در يك سير معقول و منطقي به افشاي موضع گيري هاي «زيگزاگي» بيت آقاي منتظري و در نهايت به معناي سنديت يافتن مجموعه شواهد و قوانين ختم می‌شد، بديهي بود كه اعتراف وي به انحرافات خود و گروهش، به اعتراض آقاي منتظري نسبت به اعترافات بينجامد؛ كما اينكه اينگونه نيز شد به نحوي كه پس از اعترافات صريح و روشن مهدي هاشمي، آقاي منتظري نه تنها متنبه نشد بلكه در اثر القائات ته مانده هاي گروه قدرت طلب و نيز خودباوري محض همراه با سطحي نگري، همه‌ی آن اعترافات را «مخدوش و باطل» اعلام كرد و در نامه اي كه براي امام نوشت بزعم خود كوشيد آن بزرگوار را توجيه كند كه نبايد خبر فاسق ملاك عمل قرار گيرد !

درخواست طلب عفو براي سيد هادي و ديگر اعضاي باند مهدي هاشمی‌هر چند برخاسته از روحيه و خلق و خوي خاص آقاي منتظري بود اما اين سؤال هم بي پاسخ مانده است كه تكليف رسيدگي بدون اغماض و با كمال دقت و موازين اسلامی‌كه وي در نامه‌ی «علني و رسمی» خود، خواستار آن شده بود چه می‌شد؟

جنگ و مواضع شیخ

پيش از بررسي موضوع جنگ و نظرات آقای منتظری، نگاهي كوتاه به بخشي از اظهارات مهدي هاشمي، تحليل وقايع بعدي را واقعي تر خواهد كرد. وي در ارتباط با مسأله‌ی جنگ، ابتدا حساسيت خود را نسبت به فرماندهي سپاه اينگونه ترسيم می‌كند: «... آن زمان [اول جنگ] مبدا اختلافات خطي در سپاه بود و من پس از اخراج از سپاه بر اساس همان خصلتهاي شيطاني كه در نفسم وجود داشت تلاش می‌كردم نقاط ضعف فرماندهي سپاه را در عمليات و در اوضاع داخلي سپاه به اخوي منتقل سازم. اخوي نيز كه در اصول با من همفكري داشت و يا در اثر عواطف برادرانه، به هر حال اين نقاط ضعف را به آقا منتقل می‌ساخت و عملاً آقا را به جريان سپاه و فرماندهي آن حساس ساختيم ... »

گزاف نيست اگر طبق اسناد، مواضع اتخاذ شده‌ی قائم مقام رهبري در ابعاد جنگ و اصرار بر ترك آن، از القائات گروه هوادار وي فرض شود خصوصاً اينكه عناصر اصلي گروه مذكور در مقطعي به اين باور رسيدند كه مسئولان اجرايي نظام، در راستاي معادلات خطي و حذف رقيبان سياسي، كه در معادلات قدرت هضم نشده اند از جنگ به عنوان يك وسيله استفاده می‌كنند!! و دقيقاً به اين دليل، هم پاي گروههاي ضد انقلاب و اپوزيسيون داخلي، در تحليلهاي خود شعار جنگ انحرافي، جنگ بي حاصل و جنگ در بن بست سر می‌دادند .

چرا کار منتظری به عزل رسید؟! علت عزل منتظری چه بود؟

سؤال مهم اين است كه «عامل ويژه» اي كه نهايتاً به بركناري وي انجاميد كدام بوده است؟ شخصيت دوگانه و رفتار متناقض، يا سطحي نگري و ساده انديشي، خود بزرگ بيني و خودخواهي يا تعجيل در تصميم گيري و عدم انعطاف لازم، يا رگه هاي روشني از لجاجت، كداميك؟

در نگاه اول امكان تفكيك مجرد و انتزاعي يكي از عوامل فوق به عنوان عاملي كه اولويت بيشتري در تاثير بر جريان عزل باشد دشوار است اما تبيين و بررسي واقع بينانه‌ی موضوع نشان می‌دهد كه مبناي«حكم عزل» معمولاً تداوم يك سري از مواضع سياسي غلط فرد بوده است. امري كه سرانجامش با برنامه و هدايت افراد منحرف ، به طرح انفصال از نظام، منجر شد .

در مقام بررسي و تجزيه و تحليل جريان «عزل» اگر ادعا شود بيش از نيمی‌از مشكلات آقاي منتظري مربوط به سطحي نگري وي بوده، سخن گزافي گفته نشده است. باند مرموزي كه بر بيت آقاي منتظري حاكم بود توانست با استفاده از شيوه هاي پيچيده، از اين “ نقطه ضعف “ و از اين “ مشكل لاينحل !!” ايشان، القائات و بافته هاي مورد نظر را اعمال كند .

در بخشي از نامه امام به ايشان در 12/07/1365 آمده است: « ... آنچه مسلم است و مايه‌ی تأسف، حسن ظن جنابعالي است به اعمال و افعال و گفته ها و نوشته هايي است كه به مجرد وصول شما ترتيب اثر می‌دهيد و در مجمع عمومی‌بحث می‌كنيد و به قوه‌ی قضاييه و غيره سفارش می‌دهيد.»

طرح انفصال از نظام

گر چه نطفه‌ی آغاز «انفصال» و ژست سياسي گرفتن جهت قضاوت آيندگان در تاريخ انقلاب، از اين تاريخ(17/07/1365) و از نامه ای در این روز بسته شد اما در روندي صعودي و شتابزده سه ماه بعد، آشكارا موضع قائم مقام رهبري اعلام شد، وي خطاب به امام (ره) اينگونه نوشت: «... اگر قرار است نظر من اين اندازه بي اعتبار و بي ارزش باشد اجازه دهيد مانند طلبه اي بدون عنوان و مسئوليت مشغول درس و بحث باشم تا كسي از من توقع نداشته باشد . بدون قصد تنقيض می‌گويم اين چه انقلابي است كه امثال آقاي هاشمی‌و آقاي احمد آقا ميداندار آن هستند و سازمان اطلاعات هم عملاً در خط آنان قرار گيرد و امثال سيد هادي و ... با همه سوابق و خدماتش در زندان باشد اين قبيل انقلاب نياز به من طلبه ندارد...»

عزل، ختم غائله!

برخي آگاهان مسايل سياسي كه از كانال هاي مختلف در جريان قضيه آقاي منتظري قرار گرفته بودند نسبت به موضع امام (ره) در برخورد با ايشان دو نظر متفاوت داشتند. عده اي بر اين عقيده بودند كه حضرت امام در برخورد با وي به جهت اينكه مصلحت نظام را مقدم بر هر چيز ديگر می‌داند به هيچ وجه كوتاه نخواهد آمد (همان طور كه در جريان عزل بني صدر اينگونه اتفاق افتاد). عده اي ديگر در تحليل و ارزيابي قضايا بر اين اعتقاد بودند كه قضيه‌ی عزل بني صدر و برخورد امام (ره) با جريان ملي گرا و ليبرال ها و منافقين تفاوت عمده داشته و امام (ره) برخورد با ايشان را به جهت سنگين بودن وزنه‌ی طيف قدرت طلب و خوارجي كه وي را احاطه كرده بود به صلاح نظام ندانسته و كج دار و مريض رفتار می‌كند!!

اگر پخش نامه‌ی آقاي منتظري به مسئولان شوراي عالي قضايي از رادیو «BBC» كه در آن تلويحاً، اما «ناخواسته» از منافقين دفاع شده است را سرآغاز برخورد شديد امام (ره) با ايشان بدانيم، بايستي اذعان داشت كه اعتراض و برخورد نه به جهت محتواي نامه‌ی مذكور، بلكه به دليل پخش آن از راديو «BBC» بوده است.

و در نهایت در تاریخ 6/1/1368 حضرت امام در نامه ای حکم عزل منتظری را به می ابلاغ نمودند: « با دلي پر خون و قلبي شكسته چند كلمه اي برايتان می‌نويسم تا مردم روزي در جريان امر قرار گيرند. شما در نامه اخيرتان نوشته ايد كه نظر تو را شرعا بر نظر خود مقدم می‌دانم ؛ خدا را در نظر می‌گيرم و مسائلي را گوشزد می‌كنم .از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامی‌عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرالها و از كانال آنها به منافقين می‌سپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبري آينده نظام را از دست داده ايد. ... نامه ها و سخنرانيهاي منافقين كه به وسيله شما از رسانه هاي گروهي به مردم می‌رسيد؛ ضربات سنگيني بر اسلام و انقلاب زد و موجب خيانتي بزرگ به سربازان گمنام امام زمان - روحي له الفدا - و خونهاي پاك شهداي اسلام و انقلاب گرديد؛ براي اينكه در قعر جهنم نسوزيد خود اعتراف به اشتباه و گناه كنيد، شايد خدا كمكتان كند. »(2)

مرحوم حاج سيد احمد آقا، پايان جزوه‌ی رنجنامه(خطاب به آقاي منتظري) در جمع بندي جريان عزل به تحليلي كه غالب مسئولان اصلي نظام از حوادث سقوط و عزل قائم مقام رهبر بر آن اتفاق داشتند، اشاره‌ی مختصري داشته و می‌نويسد: «گروه فاسدي كه بر تمام اجزا و عناصر بيت شما حاكم شد معتقد بود كه امام چند صباحي ديگر خواهد مرد و آنان خواهند توانست با هماهنگي راديوهاي بيگانه و سياستهاي خارجي چند كار را انجام می‌دهند: ابتدا چهره‌ی امام را از زبان و قلم قائم مقام رهبري چهره اي خشن كه زنهاي باردار را می‌كشد به دنيا معرفي كند و اين را برسانند كه منتظري غير از امام است. در قدم بعد آيت ا... منتظري را از نظام جدا سازند و بعد تا تغيير مديريت درس سطح بالا و گسترده ـ كه از زبان شما هم نقل شدهـ همه چيز به نفع خودشان خاتمه دهند. در مرحله‌ی بعدي نيز شما [منتظري] را نابود كرده و كشتن شما را به دست حزب ا... و طرفدار امام جا بزنند.»(3)

در ريشه‌یابي مجموعه حوادث و مخالفتهاي غير اصولي آقاي منتظري با بنيانگذار جمهوري اسلامی‌و مسئولان اصلي نظام، بايد به بازشناسي و جراحي روحي پرداخت كه همه هستي خود را در دوران سخت جهاد و مبارزه، قهرمانانه در طبق ايثار گذارد و در چشمه عشق و آزادي و به گاه غسل شهادت، تا مرز رويين تني نيز پيش رفت، اما در دوران رفاه و آسايش از همان نقطه ضعفي ضربه خورد كه دشمنان انقلاب به آن «دانا» بودند.

«غرور» در كام او به مثابه زهر تلخي شد كه همه افتخارات گذشته «تباه» گردد و از اوج قله «عزت» سقوط كند، و دردناك تر از همه اين كه حتي پس از سقوط نيز، به پندار خود، آنرا «توطئه» بداند!! و ...

1.       1. امام خميني ، نامه اي به منتظري ، روزنامه كيهان ،15/04/1362

2.       2. صحیفه امام، جلد 21، صفحات 330 تا 332

3.      3. سيد احمد خميني (رحمت ا... عليه) ، رنج نامه ، ص 56

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:51 توسط صلحايي |

آن سال‌ها ما دانشگاه نبودیم. سال بالایی‌های ما تعریف می‌کنند که وقتی سید محمد خاتمی آذرماه سال 83 و درست چند ماه قبل از پایان دوران ریاست بر جمهور ایران به دانشگاه تهران و سالن شهید چمران آمد، اعضای بسیج دانشجویی که با دوران 8ساله‌ی اصلاحات مرزبندی مشخص اعتقادی داشتند و افکار و عملکرد خاتمی در طول آن دوران را با آرمان‌های انقلاب در تضاد و تنافر می‌دیدند، برای جلوگیری از بی احترامی به رئیس جمهور قانونی ایران، با هم عهد کردند که نگذارند آن دسته که در طول این 8سال برای خاتمی سوت و کف زده‌اند و آن روز قصد داشتند به او اهانت کنند، به این هدف خود برسند. بنا به شهادت عام و خاص آن روز اعضای بسیج دانشجویی برای خاتمی دست ‌زدند و فرزندان معنوی اصلاحات، پرچم دار اصلاحات را «هو» کرده و به او «پشت» نمودند.

تاریخ به راه افتاد و در ایستگاه روز دانشجوی سال 1388 ایستاد. بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران طبق روال هر ساله مراسم روز دانشجو را برگزار کرد. با توجه به اتفاقات پس از انتخابات با شکوه ریاست جمهوری، همگان انتظار داشتند که ببینند دانشجویان انقلابی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران در دفاع از انقلاب و اسلام چه می‌کنند و الحق که سنگ تمام گذاشتند. برای عده‌ی کثیری سوال بود که چرا در این برنامه بر خلاف سال گذشته عکس دکتر احمدی‌نژاد در کنار تصاویر بزرگانی چون حضرت امام(ره) و مقام معظم رهبری(حفظه الله تعالی) وجود نداشت حال آن که بسیج دانشجویی برای مصالح کشور روزی از خاتمی هم حمایت نموده بود.

اعضای بسیج دانشجویی و دیگر تشکل‌های ارزشی دانشگاه به این نتیجه رسیدند که برای تنش‌زدایی هر چه بیشتر از این روز، عکس رئیس جمهور قانونی کشور به عنوان نماد در تجمع حاضر نباشد اما ساختارشکنان متوهم این اقدام خیرخواهانه‌ی دانشجویان را در راستای منافع خود ترجمه نمودند و از گذر دانشجویان انقلابی از رئیس جمهور کشور خبر دادند! این در حالی است که بسیج دانشجویی به عنوان جمعی از نخبگان دانشگاهی که دل در گرو اسلام و انقلاب دارد از تمامی دولت‌های برآمده از آرای ملت حمایت می‌کند و برخلاف عده‌ای که میزان را رأی ملت نمی‌دانند، با تمکین به آرای ملت (چه هاشمی باشد، چه خاتمی، چه احمدی‌نژاد و چه موسوی)‌ برای اعتلای ایران اسلامی از هیچ کمکی به منتخب ملت دریغ نمی‌کند.

 جالب‌تر آن‌که با وجود این مصلحت‌سنجی شایعه نمودند که در مقابل سر در دانشگاه، عکس موسوی و کروبی به آتش کشیده شده! این در حالی است که در مقابل سر در دانشگاه این چند نفر در آتش قهر دانشجویان سوختند: مسعود و مریم رجوی سرکردگان منافقین، رضا پهلوی فرزند شاه مخلوع، شیمون پرز رئیس رژیم نامشروع صهیونیستی و شیرین عبادی.

 آن‌ها که حیاتشان به شایعه‌سازی و موج‌سواری بر احساسات پاک دانشجویان وابسته است با بزرگنمایی اقدامات جمعی مجهول‌الهویه و مسکوت گذاشتن اقدامات جمع مجهول‌الهویه‌ای دیگر که نماد سبز با خود حمل می‌کردند، به دنبال آن هستند که از این اتفاقات برای خود کلاهی نمدین دست و پا کنند. آن‌ها که از پاره نمودن عکس بنیان‌گذار فقید جمهوری اسلامی، از بی‌حرمتی به رهبر عظیم الشأن انقلاب و مرجع تقلید شیعیان جهان، از عدم تمکین به آرای 40 میلیونی ملت در انتخابات ریاست جمهوری، از بی‌احترامی نسبت به پرچم مقدس جمهوری اسلامی و پرچم سبز علوی، از هتک حرمت دانشجویان دختر بسیجی در مقابل دانشکده فنی در روز روشن، از شکاندن شیشه‌ی قطور سر در دانشکده فنی بر سر دانشجویان انقلابی، از استفاده‌ی مکرر دانشجویان با نماد سبز از گاز اشک‌آور و فلفل و از هزار چیز دیگر به راحت می‌گذرند، افرادی با همان‌ طرز تفکر هستند که سال 83، خاتمی را هو کردند.

این‌ها نه خط امامی هستند و نه طرفدار موسوی بلکه اکثراً از آن طیف 5-6 میلیونی هستند که در انتخابات شرکت نکردند. این شایعه‌پراکنان و آشوب‌خواهان هم در آتش قهر ملت روزی خواهند سوخت و دانشجویان فهیم دانشگاه، هیچ‌گاه در صف این افراد نبوده و نیستند...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 0:20 توسط صلحايي |

16 آذر، روز وداع فتنه از ایران...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:32 توسط صلحايي |

قبل از نوشت: این مقاله را در نقد ماهیت برنامه ی آزادی بیان که توسط انجمن دانشکده فنی برگزار شد، نوشتم. دوستان می توانند متن سخنرانی محسن آرمین، عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدین را در این جا مطالعه کنند: (+)

آنها که به آزادی بیان اعتقاد دارند، با چوب و چماق، با فحاشی و فریاد، با فراخوان نیرو به سبک شعبان بی مخی، هجوم می آورند. با شامه ی قوی بو می کشند و هر جا که حدس بزنند حرفی برخلاف مذاقشان زده خواهد ‌شد، بدون شک می‌آیند و جدیداً سبز هم به همراه دارند! (+) شعار «زنده باد مخالف من» که قبلاً لقلقه ی دهانهاشان بود، به «مرده باد هر که جز من فکر می کند» بدل شده است. آنها که از آزادی بیان دم می‌زنند، اینان اند.

این مدافعان آزادی بیان، یکشنبه ای که گذشت مراسمی داشتند به یاد توهین‌های هاشم آغاجری به مردم و مراجع تقلید: « شريعتي مي‌گفت: رابطه با مردم، رابطه معلّم و متعلّم است، نه رابطه مراد و مريد، نه رابطه مقلِّد و مقلِّد كه تقليد بكنيد. مگر مردم ميمون هستند كه تقليد بكنند؟»[1]

اما جالب آنجاست که دكتر شريعتي موافق وی نمي‌انديشید! او در باب مراجعه به علمای دینی این‌گونه می‌گوید: « ‌اينها [روحانيت]  مقام‌هاي علمي هستند كه پس از دور شدن مسلمين از صدر اسلام و پيچيده شدن معارف و توسعه فقه و ايجاد فرقه‌ها و مذاهب و اختلاط با عقايد و سنن انحرافي ديگر ملل و مذاهب و تخصصي شدن رشته‌هاي علمي و صنفي در جامعه‌هاي پيشرفته اسلامي،  وجود كساني كه عمري را يكسره به كار شناخت و تحقيق در اسلام مشغول باشند، ضرورت يافت تا ديگران را كه در رشته‌هاي ديگر زندگي و علم، غرقند و به سادگي صدر اسلام، حقايق را نمي‌توانند از منبع وحي، يعني پيغمبر و يا از ائمه بياموزند و نيز مردماني همچون مردم صدر اسلام كه داراي زمانهاي فراغت زياد نيستند كه به كار آموختن مذهب نيز بپردازند، عقايد و احكام مذهب خويش را از اين متخصصان فرا گيرند و اين يك ضرورت اجتماعي و علمي است.»[2]

نظر پزشک متخصص در اموری که از آن اطلاع کافی نداریم، برایمان حجت است و دستوراتش برایمان لازم الاجرا و همین‌گونه است نظر متخصص علوم دینی در حوزه ی موضوعات دینی.

این مدافعان آزادی بیان، یکشنبه ای که گذشت مراسمی داشتند به یاد توهین‌های هاشم آغاجری به دین و آموزه‌های اسلام : « من امروز می خواستم از نهج‌البلاغه سخن بگویم... اما به اقتضاء حال و موقعیت منصرف شدم... تصميم گرفتم حكومت ديني را از منظري ديگر مورد توجه قرار دهم. به ياد آوردم اين جمله معروف ماركس را كه گفته است «دين افيون توده هاست.» سخني كه ماركس در باب دين گفته است هر چند كه تمام حقيقت نيست اما بخشي از حقيقت را در خود دارد... دين در حكومت هاي ديني نه تنها افيون توده هاست، آن چنان كه ماركس گفته است؛ بلكه من مي افزايم علاوه بر آن افيون حكومت‌ها هم هست.»
« تمام آموزه هاي ديني كه از سوي دستگاه رسمي و روحانیت سنتی ارائه مي‌شود، آموزه هاي گرد گرفته، سياه، تاريك و عتيقه است كه بايد نقادي مي‌شد و به دور ريخته مي‌شد.» [3]

به خاطر آنکه وی و مصطفی تاج زاده از شهید بزرگوار مطهری هم به عنوان موافق این نظریه  ی التقاطی نام برده بودند، کار به جایی رسید که شورای نظارت بر نشر آثار شهید مطهری رسماً اطلاعیه ای صادر کرد. در این اطلاعیه آمده بود: «نظر به اظهارات آقای تاج زاده مبنی بر اینکه گفته های اخیر آقای هاشم آغاجری در خصوص افیون بودن دین برای توده ها و حکومت ها همان چیزی است که استاد شهید آیت الله مطهری بیان کرده اند (چنانکه خود آقای آغاجری نیز این سخن را گفته اند) و نظر به سؤالات مکرر مردم شریف ایران از شورای نظارت بر نشر آثار استاد مطهری به اطلاع می‌رساند که این شورا پس از بررسی دقیق سخنان آقای هاشم آغاجری به این نتیجه و رای رسید که سخنان وی نه تنها همان چیزی نیست که استاد مطهری گفته اند، بلکه همان چیزی است که آن متفکر و مجاهد گرانقدر در راه مبارزه با آن به شهادت رسید. توضیح و مستندات این شورا در مقاله ای به قلم یکی از اعضای شورا در برخی روزنامه ها به چاپ می رسد. از خدای متعال تقوا و خلوص نیت مسئلت داریم.»[4]

این مدافعان آزادی بیان، یکشنبه ای که گذشت مراسمی داشتند به یاد توهین‌های هاشم آغاجری به پس‌وند خاک گرفته‌ی نام خودشان...

منابع:

1.       سخنرانی در مراسم بزرگداشت دکتر شریعتی، همدان، تالار معلم، 1381/3/29

2.       دکتر شریعتی، کتاب اجتهاد نظريه انقلاب دائمي، ص 30

3.       هفته نامه عصر ما، ارگان سازمان مجاهدین، شماره 175

4.       روزنامه خراسان، 1379/6/19

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 19:58 توسط صلحايي |

ظهر که به سلف سرویس دانشکده می رفتم اصلاً فکر نمی کردم که از سلف سرویس، عازم مشهد بشوم...

اما ...

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2006/01/173187_orig.jpg

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:6 توسط صلحايي

قرار بود که با بچه های بسیج دانشجویی دانشگاه های تهران بزرگ، ساعت 8:30 جلوی امیرکبیر جمع شویم و به سمت لانه ی جاسوسی برویم. به علت خستگی از کارهایی که دیروز انجام داده ام (هماهنگی بچه ها برای دیدار با آقا و میزگرد بعد از ظهر توی دانشگاه) صبح خواب می مانم!

ساعت حدود 9:30 است که با موتور کرایه ای به هفت تیر می رسم. در بدو ورود ناجا با گاز اشک آور به استقبال می آیند! با محمد.ذ و علی.ش که از جلوی دانشگاه امیرکبیر راه افتاده اند،  تماس می گیرم. می گویند که دارند به سمت هفت تیر حرکت می کنند،  از طرفی تعجب می کنم (چون قرار نبود هفت تیر بیایند!) و از طرفی خوشحال می شوم! از اتفاقات داخل میدان می گویم از اتفاقات در راه می پرسم. از دانشگاه تهران هم خبر میگیرم که جمع حدود 200 نفره ای در حال حرکت به سمت سر در دانشگاه هستند.

در 4گوشه ی میدان، سبزها موضع گرفته اند. تعدادشان واقعاً کم است و بعضا از آنها می شنوم که به دیگر هم پیاله هایشان، بد و بیراه می گویند که چرا آنها را تنها گذاشته اند!

حدود سی دقیقه می گذرد تا اولین شعار دشمن شکن( بخوانید دشمن شاد کن!) «مرگ بر روسیه» سر داده می شود. با شنیدن این شعار سبزها به سمت مرکز شعار حرکت می کنند تا مجتمع شوند. کمی موفق می شوند ولی هنوز بسیار کم و متفرق هستند. در این بین امت حزب الله به سمت خیابان مفتح و محل برگزاری برنامه ی رسمی سرازیر اند و با دیدن این سبزها کوبنده تر «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر منافق» و «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست» سر می دهند.

ساعت حدود 10:30 است که 30 نفر از بچه های مدرسه فرهنگ به رهبری محسن.ر وارد میدان می شوند. به آنها می گویم که کمی صبر کنند تا جمع بیش از 500 نفره ی بسیج دانشجویی از خیابان مفتح به هفت تیر برسند. ساعت 11 است که دانشجویان بسیجی وارد میدان می شوند. فضای میدان به کل عوض می شود. شعار «جنبش سبز اموی، جیره خورای اجنبی» شنیده می شود. در هفت تیر، طواف می کنیم! از حالا به بعد موبایلها قطع شده و کار برای ارتباط گیری بین تصمیم گیران تجمع سختتر می شود.

 5-6 دور در هفت تیر می گردیم. به نیروی انتظامی که میرسیم شعار «نیروی انتظامی، تشکر تشکر» و هر جا که جمع  10-20 نفره ای از سبزها شکل گرفته است، بچه ها می ایستند و شعار می دهند. بچه ها  بعضاً منتظر کروبی هستند تا از او استقبال کنند ولی خبری از او نیست! (بعداً شنیدم که از شمال میدان آمده ولی به خاطر استقبال گسترده(!) مجبور به فرار شده!)

در دور آخر است که تصمیم می گیریم که جلوی دفتر روزنامه کلمه سبز(وابسته به موسوی) تجمعی اعتراض آمیز داشته باشیم. یکی از بچه های علم و صنعت به روی صندوق پست می رود و برای جمع پرشور صحبت می کند. صحبتهای او با تکبیرهای متعدد بچه ها تایید می گردد. بچه ها شعار می دهند: «آمریکای فریبکار، نقاب سبز رو بردار». «مرگ بر قلم به دست مزدور» و ...

از میدان هفت تیر به سمت کریمخان می رویم. جمعیتمان اکنون بالغ بر 2000 نفر است. امت حزب الله هم به دانشجویان پیوسته اند. در راه در جلوی جمعیت هر لحظه با توجه به اتفاقات، مدیریت هوشمند انجام می شود. بچه ها (محمد.ذ، محمد.گ، محمد امین.آ ، مجتبی.ب و ...) جمع می شوند و برای ادامه ی راهپیمایی تصمیم گیری می کنند. خبر می رسد دانشجویانی که در دانشگاه تهران جمع شده بودند، از دانشگاه خارج شده اند. به همین خاطر تصمیم بر آن می شود که به دانشگاه برویم و نماز را آنجا بخوانیم.

به سمت میدان ولیعصر می رویم. گ. و ب. به سمت میدان می روند تا از تعداد سبزها خبر بیاورند. با اطلاعی که بدست میاوریم تصمیم گرفته می شود که به سمت ولیعصر برویم. جمعی حداکثر 200 نفره در ورودی میدان ولیعصر هستند. با رسیدن ما به آنها و شنیدن شعار «حیدر، حیدر»، پابه فرار می گذارند. درگیری محدودی بین سبزها و برخی از بچه ها (اکثرا امت حزب الله) رخ می دهد. سنگ فرشهایی که شهرداری در شمال خیابان کریمخان استفاده می کند، شکسته شده و به سمت بچه ها پرت می شود. خدا را شکر  مصدومی را نمی بینم.به میدان ولیعصر می رسیم.

با موتور کرایه ای دیگری به سمت دانشگاه می روم تا هماهنگی برای ورود دانشجویان به دانشگاه انجام گیرد. به بسیج دانشجویی دانشگاه می روم. به مهدی.م میگویم که تا حداکثر 20دقیقه دیگر، بچه ها به دانشگاه می رسند و قصد اقامه نماز دارند. آنجاست که متوجه می شوم خبر قبلی مبنی بر خروج دانشجویان از دانشگاه اشتباه بوده است و جمعی 100 نفره در مقابل سر در حضور دارند. مهدی با دفتر مسئول حراست دانشگاه تماس می گیرد و از او می خواهد که اجازه داده شود تا دانشجویان دانشگاه، وارد دانشگاه شوند. به دلیل احتمال درگیری، مخالفت می شود!

از دفتر بیرون می آییم. زمانی که از پورسینا به سر خیابان قدس می رسیم، ابتدای راهپیمایی به خیابان رسیده و قصد ورود به خیابان قدس را دارند. شعار میدهند: «الله الله الله، الله اکبر، جانم فدای یک لحظه، عمر تو رهبر»و «هم غزه، هم لبنان، جانم فدای اسلام».

به گ. و ب. خبر می دهیم که امکان ورود به دانشگاه وجود ندارد و تصمیم جدید مبنی بر حضور در مقابل سر در است. از ماشینها می خواهیم که در یک خط حرکت کنند و بچه از پیاده رو و از خط دیگر به سمت خیابان انقلاب می آیند.  مهدی.م داخل دانشگاه می رود و بچه ها در حال نزدیک شدن به خیابان انقلاب هستند. مسئولین انتظامات با دیدن جمعیت درهای دانشگاه در خیابان قدس را قفل می کنند! در همین اثناست که مهدی می آید و می گوید که با حضور در مقابل سر در موجبات تحریک بیشتر سبزها می شویم و بهتر است به آن سمت نرویم.

به همین خاطر تصمیم گرفته می شود که به خیابان انقلاب وارد نشویم و در همان خیابان قدس نماز  ظهر و عصر اقامه شود. به بچه ها اعلام می شود ولی به طور غیر منتظره جمعی چند ده نفره به سمت خیابان انقلاب و بعضی به سمت سر در حرکت می کنند. به دنبال آنها بقیه به راه می افتند. به سمت سر در می روم و از بچه ها می خواهم که به آن طرف نروند. عده ای که نمی شناختمشان قبول نکرده و عده ای دیگر گفتند که قصد عزیمت به میدان انقلاب دارند و با سر در کاری ندارند!

جمعیت به سمت خط ویژه اتوبوس رانی سرازیر شده و غیر قابل کنترل بود. تصمیم میگیریم که به سمت انقلاب برویم و تجمع را آنجا تمام کنیم و در مقابل سر در دقایقی شعار بدهیم. «مرگ بر اسلام آمریکایی»، «دانشجو بیدار است از آمریکا بیزار است» را همه شنیدند. پس از آن به سمت میدان انقلاب حرکت کردیم و تجمع حدود ساعت 14 به پایان رسید تا با این راهپیمایی پرشور، گسترده و از لحاظ مسافت طولانی(!) بار دیگر آمریکا به خود بلرزد...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:3 توسط صلحايي |

این مطلب جهت درج در نشریه دانشجویی سپیدار(بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران) نگاشته شده...

سالن، سالن چمران بود اما چمران نبود. چه خوب که نبود و نشنید. چه خوب که شهد شهادت نوشید و نشنید که معدودی آهنگین می خوانند «نه غزه، نه لبنان...»  و اگر می شنید، چه بر او که نمی گذشت؟ دفترچه ی دل باز می کرد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله‏های بلند کوه‏های جبل‏عامل و مرزهای فلسطین اشغال شده می گفت. از  پایه گذاری جنبش «حرکةالمحرومین» و سازمان نظامی « امل» (افواج المقاومة البنانیة) یاد می کرد.]1[ فریاد می زد: باید با ظالم و متجاوز به حریم «اسلام» مبارزه کرد، چه در غزه باشد، چه در لبنان و چه در ایران.

چقدر افسوس می خورد به حال افرادی که ادعای مسلمانی دارند و به فرمایش پیامبرشان مسلمان نیستند. بانگ می زد مگر پیامبرتان نگفته است که:

« من سمع رجلا ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم. هر کس ندای مردی را بشنود که فریاد برآورد که ای مسلمانان به دادم برسید اما اجابتش نکند، هرگز مسلمان نیست. »]2[

 با تعجب و تحیر می پرسید شما که ادعای مسلمانی دارید، مگر نشنیده اید سخن رسولی که « هرگز به هواي نفس سخن نمي گويد و سخن او به غير از وحي خدا چيزي نيست»]3[ می فرماید: «من اصبح و لا يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم. کسي که هر صبحگاهي بر وي بگذرد و به امور مسلمين اهتمام نورزد، مسلمان نيست.»]4[

به افرادی که شبانه روز در فکر تحصیل در دانشگاه برکلی آمریکا هستند، یادآوری می کرد که شاگرد اول این دانشگاه بوده ولی هیچگاه آرمانهای «اسلام» را به دست فراموشی نسپرده و با وجود آن همه امکانات عالیه، رهسپار مصر و لبنان شده.

خوب شد که امام(ره) هم نبود و نشنید شعار در حمایت شیخ حسینعلی منتظری را که اگر بود داغ سالهای 65 تا 68 برایش تازه می شد. آنجا که «با دلي شكسته و سينه اي گداخته از آتش بي مهريها با اتكا به خداوند متعال»، «حاصل عمر» خود را از قائم مقامی عزل می کند و می نویسد: « از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامي عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرالها و از كانال آنها به منافقين مي سپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبري آينده نظام را از دست داده ايد.» امام اگر بود منبر می رفت و می پرسید مگر من او را طرد نکردم، پس چرا شما که ادعای پیرویتان از من، گوش فلک را کر کرده، از این «شیخ ساده لوح» حمایت می کنید و برایش نامه می نویسید؟ منتظری عزل شد که انقلاب به دست شما نیفتد.]5[

راستی خوب شد که همت هم نبود و نشنید که می گویند «بسیجی واقعی، همت بود و باکری». مگر همت می توانست این شعار را بشنود و از خود نپرسد که شما چگونه من را به عنوان یک بسیجی واقعی می ستایید و دم از «فدای ایران شدن» می زنید؟ منی که در اوج جنگ تحمیلی برای «جهاد در راه خدا» به لبنان رفتم و در آن جبهه مشغول خدمت به «اسلام» شدم. این شعار، آتش زیر خاکستر قلبش را روشن و غم فراق حاج احمد متوسلیان را به یادش می آورد. حاج احمدی که او هم بسیجی بود و در لبنان اسیر گرگهای صهیونیست شد.

نه، بسیجی واقعی «وطن پرست» نیست بلکه به فرموده ی پیغمبرش که «حب الوطن من الایمان، وطن دوستی از ایمان است»]6[ میهنش را دوست دارد اما «فدای وطن» نمی شود، بلکه «فدای اسلام» می شود.

خوب شد که هیچ کدام نبودند...

منابع:

1.       زندگی نامه شهید چمران، سایت www.chamran.org

2.       وسائل الشیعه ج15 ص141

3.       قرآن مجید، سوره نجم، آیه 3 و 4

4.       اصول كافى، ج 3، ص 238.

5.       نامه امام به منتظری، صحیفه امام، ج21، صفحه 330

6.       کتاب امل الآمل، شیخ حرعاملی، ج1، ص 11

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:30 توسط صلحايي |