قبل از نوشت: این مقاله را در نقد ماهیت برنامه ی آزادی بیان که توسط انجمن دانشکده فنی برگزار شد، نوشتم. دوستان می توانند متن سخنرانی محسن آرمین، عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدین را در این جا مطالعه کنند: (+)
آنها که به آزادی بیان اعتقاد دارند، با چوب و چماق، با فحاشی و فریاد، با فراخوان نیرو به سبک شعبان بی مخی، هجوم می آورند. با شامه ی قوی بو می کشند و هر جا که حدس بزنند حرفی برخلاف مذاقشان زده خواهد شد، بدون شک میآیند و جدیداً سبز هم به همراه دارند! (+) شعار «زنده باد مخالف من» که قبلاً لقلقه ی دهانهاشان بود، به «مرده باد هر که جز من فکر می کند» بدل شده است. آنها که از آزادی بیان دم میزنند، اینان اند.
این مدافعان آزادی بیان، یکشنبه ای که گذشت مراسمی داشتند به یاد توهینهای هاشم آغاجری به مردم و مراجع تقلید: « شريعتي ميگفت: رابطه با مردم، رابطه معلّم و متعلّم است، نه رابطه مراد و مريد، نه رابطه مقلِّد و مقلِّد كه تقليد بكنيد. مگر مردم ميمون هستند كه تقليد بكنند؟»[1]
اما جالب آنجاست که دكتر شريعتي موافق وی نميانديشید! او در باب مراجعه به علمای دینی اینگونه میگوید: « اينها [روحانيت] مقامهاي علمي هستند كه پس از دور شدن مسلمين از صدر اسلام و پيچيده شدن معارف و توسعه فقه و ايجاد فرقهها و مذاهب و اختلاط با عقايد و سنن انحرافي ديگر ملل و مذاهب و تخصصي شدن رشتههاي علمي و صنفي در جامعههاي پيشرفته اسلامي، وجود كساني كه عمري را يكسره به كار شناخت و تحقيق در اسلام مشغول باشند، ضرورت يافت تا ديگران را كه در رشتههاي ديگر زندگي و علم، غرقند و به سادگي صدر اسلام، حقايق را نميتوانند از منبع وحي، يعني پيغمبر و يا از ائمه بياموزند و نيز مردماني همچون مردم صدر اسلام كه داراي زمانهاي فراغت زياد نيستند كه به كار آموختن مذهب نيز بپردازند، عقايد و احكام مذهب خويش را از اين متخصصان فرا گيرند و اين يك ضرورت اجتماعي و علمي است.»[2]
نظر پزشک متخصص در اموری که از آن اطلاع کافی نداریم، برایمان حجت است و دستوراتش برایمان لازم الاجرا و همینگونه است نظر متخصص علوم دینی در حوزه ی موضوعات دینی.
این مدافعان آزادی بیان، یکشنبه ای که
گذشت مراسمی داشتند به یاد توهینهای هاشم آغاجری به دین و آموزههای اسلام
: « من امروز می خواستم از نهجالبلاغه سخن بگویم... اما به اقتضاء حال و موقعیت
منصرف شدم... تصميم گرفتم حكومت ديني را از منظري ديگر مورد توجه قرار دهم. به ياد
آوردم اين جمله معروف ماركس را كه گفته است «دين افيون توده هاست.» سخني كه ماركس
در باب دين گفته است هر چند كه تمام حقيقت نيست اما بخشي از حقيقت را در خود
دارد... دين در حكومت هاي ديني نه تنها افيون توده هاست، آن چنان كه ماركس گفته
است؛ بلكه من مي افزايم علاوه بر آن افيون حكومتها هم هست.»
« تمام آموزه هاي ديني كه از سوي
دستگاه رسمي و روحانیت سنتی ارائه ميشود، آموزه هاي گرد گرفته، سياه، تاريك و عتيقه است كه
بايد نقادي ميشد و به دور ريخته ميشد.»
[3]
به خاطر آنکه وی و مصطفی تاج زاده از شهید بزرگوار مطهری هم به عنوان موافق این نظریه ی التقاطی نام برده بودند، کار به جایی رسید که شورای نظارت بر نشر آثار شهید مطهری رسماً اطلاعیه ای صادر کرد. در این اطلاعیه آمده بود: «نظر به اظهارات آقای تاج زاده مبنی بر اینکه گفته های اخیر آقای هاشم آغاجری در خصوص افیون بودن دین برای توده ها و حکومت ها همان چیزی است که استاد شهید آیت الله مطهری بیان کرده اند (چنانکه خود آقای آغاجری نیز این سخن را گفته اند) و نظر به سؤالات مکرر مردم شریف ایران از شورای نظارت بر نشر آثار استاد مطهری به اطلاع میرساند که این شورا پس از بررسی دقیق سخنان آقای هاشم آغاجری به این نتیجه و رای رسید که سخنان وی نه تنها همان چیزی نیست که استاد مطهری گفته اند، بلکه همان چیزی است که آن متفکر و مجاهد گرانقدر در راه مبارزه با آن به شهادت رسید. توضیح و مستندات این شورا در مقاله ای به قلم یکی از اعضای شورا در برخی روزنامه ها به چاپ می رسد. از خدای متعال تقوا و خلوص نیت مسئلت داریم.»[4]
این مدافعان آزادی بیان، یکشنبه ای که گذشت مراسمی داشتند به یاد توهینهای هاشم آغاجری به پسوند خاک گرفتهی نام خودشان...
منابع:
1. سخنرانی در مراسم بزرگداشت دکتر شریعتی، همدان، تالار معلم، 1381/3/29
2. دکتر شریعتی، کتاب اجتهاد نظريه انقلاب دائمي، ص 30
3. هفته نامه عصر ما، ارگان سازمان مجاهدین، شماره 175
4. روزنامه خراسان، 1379/6/19
اما ...

قرار بود که با بچه های بسیج دانشجویی دانشگاه های تهران بزرگ، ساعت 8:30 جلوی امیرکبیر جمع شویم و به سمت لانه ی جاسوسی برویم. به علت خستگی از کارهایی که دیروز انجام داده ام (هماهنگی بچه ها برای دیدار با آقا و میزگرد بعد از ظهر توی دانشگاه) صبح خواب می مانم!
ساعت حدود 9:30 است که با موتور کرایه ای به هفت تیر می رسم. در بدو ورود ناجا با گاز اشک آور به استقبال می آیند! با محمد.ذ و علی.ش که از جلوی دانشگاه امیرکبیر راه افتاده اند، تماس می گیرم. می گویند که دارند به سمت هفت تیر حرکت می کنند، از طرفی تعجب می کنم (چون قرار نبود هفت تیر بیایند!) و از طرفی خوشحال می شوم! از اتفاقات داخل میدان می گویم از اتفاقات در راه می پرسم. از دانشگاه تهران هم خبر میگیرم که جمع حدود 200 نفره ای در حال حرکت به سمت سر در دانشگاه هستند.
در 4گوشه ی میدان، سبزها موضع گرفته اند. تعدادشان واقعاً کم است و بعضا از آنها می شنوم که به دیگر هم پیاله هایشان، بد و بیراه می گویند که چرا آنها را تنها گذاشته اند!
حدود سی دقیقه می گذرد تا اولین شعار دشمن شکن( بخوانید دشمن شاد کن!) «مرگ بر روسیه» سر داده می شود. با شنیدن این شعار سبزها به سمت مرکز شعار حرکت می کنند تا مجتمع شوند. کمی موفق می شوند ولی هنوز بسیار کم و متفرق هستند. در این بین امت حزب الله به سمت خیابان مفتح و محل برگزاری برنامه ی رسمی سرازیر اند و با دیدن این سبزها کوبنده تر «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر منافق» و «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست» سر می دهند.
ساعت حدود 10:30 است که 30 نفر از بچه های مدرسه فرهنگ به رهبری محسن.ر وارد میدان می شوند. به آنها می گویم که کمی صبر کنند تا جمع بیش از 500 نفره ی بسیج دانشجویی از خیابان مفتح به هفت تیر برسند. ساعت 11 است که دانشجویان بسیجی وارد میدان می شوند. فضای میدان به کل عوض می شود. شعار «جنبش سبز اموی، جیره خورای اجنبی» شنیده می شود. در هفت تیر، طواف می کنیم! از حالا به بعد موبایلها قطع شده و کار برای ارتباط گیری بین تصمیم گیران تجمع سختتر می شود.
5-6 دور در هفت تیر می گردیم. به نیروی انتظامی که میرسیم شعار «نیروی انتظامی، تشکر تشکر» و هر جا که جمع 10-20 نفره ای از سبزها شکل گرفته است، بچه ها می ایستند و شعار می دهند. بچه ها بعضاً منتظر کروبی هستند تا از او استقبال کنند ولی خبری از او نیست! (بعداً شنیدم که از شمال میدان آمده ولی به خاطر استقبال گسترده(!) مجبور به فرار شده!)
در دور آخر است که تصمیم می گیریم که جلوی دفتر روزنامه کلمه سبز(وابسته به موسوی) تجمعی اعتراض آمیز داشته باشیم. یکی از بچه های علم و صنعت به روی صندوق پست می رود و برای جمع پرشور صحبت می کند. صحبتهای او با تکبیرهای متعدد بچه ها تایید می گردد. بچه ها شعار می دهند: «آمریکای فریبکار، نقاب سبز رو بردار». «مرگ بر قلم به دست مزدور» و ...
از میدان هفت تیر به سمت کریمخان می رویم. جمعیتمان اکنون بالغ بر 2000 نفر است. امت حزب الله هم به دانشجویان پیوسته اند. در راه در جلوی جمعیت هر لحظه با توجه به اتفاقات، مدیریت هوشمند انجام می شود. بچه ها (محمد.ذ، محمد.گ، محمد امین.آ ، مجتبی.ب و ...) جمع می شوند و برای ادامه ی راهپیمایی تصمیم گیری می کنند. خبر می رسد دانشجویانی که در دانشگاه تهران جمع شده بودند، از دانشگاه خارج شده اند. به همین خاطر تصمیم بر آن می شود که به دانشگاه برویم و نماز را آنجا بخوانیم.
به سمت میدان ولیعصر می رویم. گ. و ب. به سمت میدان می روند تا از تعداد سبزها خبر بیاورند. با اطلاعی که بدست میاوریم تصمیم گرفته می شود که به سمت ولیعصر برویم. جمعی حداکثر 200 نفره در ورودی میدان ولیعصر هستند. با رسیدن ما به آنها و شنیدن شعار «حیدر، حیدر»، پابه فرار می گذارند. درگیری محدودی بین سبزها و برخی از بچه ها (اکثرا امت حزب الله) رخ می دهد. سنگ فرشهایی که شهرداری در شمال خیابان کریمخان استفاده می کند، شکسته شده و به سمت بچه ها پرت می شود. خدا را شکر مصدومی را نمی بینم.به میدان ولیعصر می رسیم.
با موتور کرایه ای دیگری به سمت دانشگاه می روم تا هماهنگی برای ورود دانشجویان به دانشگاه انجام گیرد. به بسیج دانشجویی دانشگاه می روم. به مهدی.م میگویم که تا حداکثر 20دقیقه دیگر، بچه ها به دانشگاه می رسند و قصد اقامه نماز دارند. آنجاست که متوجه می شوم خبر قبلی مبنی بر خروج دانشجویان از دانشگاه اشتباه بوده است و جمعی 100 نفره در مقابل سر در حضور دارند. مهدی با دفتر مسئول حراست دانشگاه تماس می گیرد و از او می خواهد که اجازه داده شود تا دانشجویان دانشگاه، وارد دانشگاه شوند. به دلیل احتمال درگیری، مخالفت می شود!
از دفتر بیرون می آییم. زمانی که از پورسینا به سر خیابان قدس می رسیم، ابتدای راهپیمایی به خیابان رسیده و قصد ورود به خیابان قدس را دارند. شعار میدهند: «الله الله الله، الله اکبر، جانم فدای یک لحظه، عمر تو رهبر»و «هم غزه، هم لبنان، جانم فدای اسلام».
به گ. و ب. خبر می دهیم که امکان ورود به دانشگاه وجود ندارد و تصمیم جدید مبنی بر حضور در مقابل سر در است. از ماشینها می خواهیم که در یک خط حرکت کنند و بچه از پیاده رو و از خط دیگر به سمت خیابان انقلاب می آیند. مهدی.م داخل دانشگاه می رود و بچه ها در حال نزدیک شدن به خیابان انقلاب هستند. مسئولین انتظامات با دیدن جمعیت درهای دانشگاه در خیابان قدس را قفل می کنند! در همین اثناست که مهدی می آید و می گوید که با حضور در مقابل سر در موجبات تحریک بیشتر سبزها می شویم و بهتر است به آن سمت نرویم.
به همین خاطر تصمیم گرفته می شود که به خیابان انقلاب وارد نشویم و در همان خیابان قدس نماز ظهر و عصر اقامه شود. به بچه ها اعلام می شود ولی به طور غیر منتظره جمعی چند ده نفره به سمت خیابان انقلاب و بعضی به سمت سر در حرکت می کنند. به دنبال آنها بقیه به راه می افتند. به سمت سر در می روم و از بچه ها می خواهم که به آن طرف نروند. عده ای که نمی شناختمشان قبول نکرده و عده ای دیگر گفتند که قصد عزیمت به میدان انقلاب دارند و با سر در کاری ندارند!
جمعیت به سمت خط ویژه اتوبوس رانی سرازیر شده و غیر قابل کنترل بود. تصمیم میگیریم که به سمت انقلاب برویم و تجمع را آنجا تمام کنیم و در مقابل سر در دقایقی شعار بدهیم. «مرگ بر اسلام آمریکایی»، «دانشجو بیدار است از آمریکا بیزار است» را همه شنیدند. پس از آن به سمت میدان انقلاب حرکت کردیم و تجمع حدود ساعت 14 به پایان رسید تا با این راهپیمایی پرشور، گسترده و از لحاظ مسافت طولانی(!) بار دیگر آمریکا به خود بلرزد...
این مطلب جهت درج در نشریه دانشجویی سپیدار(بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران) نگاشته شده...
سالن، سالن چمران بود اما چمران نبود. چه خوب که نبود و نشنید. چه خوب که شهد شهادت نوشید و نشنید که معدودی آهنگین می خوانند «نه غزه، نه لبنان...» و اگر می شنید، چه بر او که نمی گذشت؟ دفترچه ی دل باز می کرد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قلههای بلند کوههای جبلعامل و مرزهای فلسطین اشغال شده می گفت. از پایه گذاری جنبش «حرکةالمحرومین» و سازمان نظامی « امل» (افواج المقاومة البنانیة) یاد می کرد.]1[ فریاد می زد: باید با ظالم و متجاوز به حریم «اسلام» مبارزه کرد، چه در غزه باشد، چه در لبنان و چه در ایران.
چقدر افسوس می خورد به حال افرادی که ادعای مسلمانی دارند و به فرمایش پیامبرشان مسلمان نیستند. بانگ می زد مگر پیامبرتان نگفته است که:
« من سمع رجلا ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم. هر کس ندای مردی را بشنود که فریاد برآورد که ای مسلمانان به دادم برسید اما اجابتش نکند، هرگز مسلمان نیست. »]2[
با تعجب و تحیر می پرسید شما که ادعای مسلمانی دارید، مگر نشنیده اید سخن رسولی که « هرگز به هواي نفس سخن نمي گويد و سخن او به غير از وحي خدا چيزي نيست»]3[ می فرماید: «من اصبح و لا يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم. کسي که هر صبحگاهي بر وي بگذرد و به امور مسلمين اهتمام نورزد، مسلمان نيست.»]4[
به افرادی که شبانه روز در فکر تحصیل در دانشگاه برکلی آمریکا هستند، یادآوری می کرد که شاگرد اول این دانشگاه بوده ولی هیچگاه آرمانهای «اسلام» را به دست فراموشی نسپرده و با وجود آن همه امکانات عالیه، رهسپار مصر و لبنان شده.
خوب شد که امام(ره) هم نبود و نشنید شعار در حمایت شیخ حسینعلی منتظری را که اگر بود داغ سالهای 65 تا 68 برایش تازه می شد. آنجا که «با دلي شكسته و سينه اي گداخته از آتش بي مهريها با اتكا به خداوند متعال»، «حاصل عمر» خود را از قائم مقامی عزل می کند و می نویسد: « از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامي عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرالها و از كانال آنها به منافقين مي سپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبري آينده نظام را از دست داده ايد.» امام اگر بود منبر می رفت و می پرسید مگر من او را طرد نکردم، پس چرا شما که ادعای پیرویتان از من، گوش فلک را کر کرده، از این «شیخ ساده لوح» حمایت می کنید و برایش نامه می نویسید؟ منتظری عزل شد که انقلاب به دست شما نیفتد.]5[
راستی خوب شد که همت هم نبود و نشنید که می گویند «بسیجی واقعی، همت بود و باکری». مگر همت می توانست این شعار را بشنود و از خود نپرسد که شما چگونه من را به عنوان یک بسیجی واقعی می ستایید و دم از «فدای ایران شدن» می زنید؟ منی که در اوج جنگ تحمیلی برای «جهاد در راه خدا» به لبنان رفتم و در آن جبهه مشغول خدمت به «اسلام» شدم. این شعار، آتش زیر خاکستر قلبش را روشن و غم فراق حاج احمد متوسلیان را به یادش می آورد. حاج احمدی که او هم بسیجی بود و در لبنان اسیر گرگهای صهیونیست شد.
نه، بسیجی واقعی «وطن پرست» نیست بلکه به فرموده ی پیغمبرش که «حب الوطن من الایمان، وطن دوستی از ایمان است»]6[ میهنش را دوست دارد اما «فدای وطن» نمی شود، بلکه «فدای اسلام» می شود.
خوب شد که هیچ کدام نبودند...
منابع:
1. زندگی نامه شهید چمران، سایت www.chamran.org
2. وسائل الشیعه ج15 ص141
3. قرآن مجید، سوره نجم، آیه 3 و 4
4. اصول كافى، ج 3، ص 238.
5. نامه امام به منتظری، صحیفه امام، ج21، صفحه 330
6. کتاب امل الآمل، شیخ حرعاملی، ج1، ص 11